رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

یادداشت

مغازه‌ی آرزوشکن

مغازه‌ی آرزوشکن

همینطور که در تراموای ایستاده بودم و بیرون را نگاه می‌کردم، یهو به سرم زد پیاده شوم.

یک ایستگاه قبل از ایستگاهِ خودم پیاده شدم. چون آن ساعت خلوت بود و خاستم از در آسانسور سوار مترو شوم.

این در ورودی توی کوچه‌ای باریک بود که مغازه‌های قشنگی داشت. مغازه‌ی عتیقه‌فروشی، شطرنج‌فروشی، سنگ‌فروشی، وسایل سوغات و فرش‌فروشی و...

هوا هم بارانی بود. همه‌چیز برای یک پیاده‌روی لذت‌بخش محیا به نظر می‌رسید.

اما کمی که وارد کوچه شدم، برگشتم.

سر این کوچه، یک مغازه‌ی زیر‌پله‌ای بود. همیشه دوست داشتم توی این مغازه را بگردم و بفهمم چه می‌فروشد. ویترینش پر بود از اردک‌های زرد کوچک و شیرینی و کاپ‌کیک‌های رنگی.

رفتم تو. جز من، مشتری دیگری در مغازه نبود. اما خودم را معذب حس نکردم و قشنگ داخلش را گشتم.

وارد که می‌شدیم، سمت چپ، میز دایره‌ایِ بزرگی بود. رویش کلی شمع در شکل و بوهای مختلف چیده شده بود. از همه بیشتر بوی گل یاسش را دوست داشتم.

جلوتر، داخل راف‌ها جعبه‌های کوچک لُکوم (نوعی شیرینی ترکی) گذاشته بودند.

همچنان به واقعی بودنشان شک داشتم.

به قسمت بعدی که رسیدم، توپ‌هایی شبیه پشمک دیدم. دیگر تحمل نکردم و پرسیدم.

مغازه‌دار گفت این‌ها صابون‌اند.

از آن‌ اردک‌های توی ویترین باید می‌فهمیدم. اما شیرینی‌ها خیلی واقعی به نظر می‌آمدند.

بوییدمشان. هر کدام از توپ‌ها در رنگ و بوهای متفاوتی بودند. و گویا موقع شستشو باز می‌شدند و کف می‌کردند.

در میز بزرگتری که تقریبن وسط مغازه قرار داشت، پر از کیک و دونات بود.

باز مردد شدم. باز پرسیدم. و باز همان جواب را گرفتم.

آخر آدم دلش نمی‌آید این صابون‌ها را استفاده کند که. خب شاید اصلن نباید هم استفاده کرد. می‌گذارند برای تزئین دستشویی. اما حیفِ این‌ها نیست بروند توی دستشویی؟

در قسمتی دیگر، لیوان‌ نوشیدنی‌های مختلف را درست کرده بودند. آیس لاته، لیموناد، آب‌انبه، آیس ماکیاتو و...

نی هم داشت.

و من باز مردد شدم. این‌ها دیگر نمی‌توانستند صابون باشند. حتمن شمع بودند. اما از کجا می‌توانستیم روشنش کنیم؟

گشتم. اما بیل‌بیلکی رویش ندیدم. دیگر رویم هم نشد باز بپرسم این‌ها چیستند.

اما هرچه بود خوراکی نبود.

حیف! چقدر مدتی دلم را خوش کرده بودم توی این مغازه شیرینی بابانوئلی گیر بیاورم.

البته احتمالن موقع کریسمس گیر می‌آوردم. اما باید میگذاشتمش مستراح.

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.