در زیرگذر طبقهی بالا
طبقهی بالا بردهی فریاد و فرار بود. فریاد از فرار، فرار از فریاد. فریاد خاهم مرد، خاهم کشت. فرار خاهد مرد، خاهد کشت.
اتاق کلید داشت. قفل داشت. قفلی که خرابیاش خجول بود و رفوع اشکهای وحشتناک. پشت در، مشت بود. روی در، فاصلهی فرار. توی در، ترسها. ترسها که میپژمرد و سکوت از پشت قفلها سر به بیرون میزد. کلیدها میدویدند. میچرخیدند توی هر سوراخ تاریکی و روی پژواکها راه میرفتند. تونلی از فریادهای بیبازگشت راه میانداختند. روشن میکردند. شعار شعله میدادند. شعلهای از اعترافهای ننگ. از خودکشیهای نافرجام. مرگ ترسناک میشود. توجه میخاند. زخم میخاهد. زخمی که سالها پرچم چراگاهش باشد. چاق باشد. چراها پر، پرتر باشد. او شنید. فریاد زد تا بشنود. او شنید. آنها شنیدند. فریاد زد تا بشنوند. همه باید صدای لخت این قفلهای خراب را میشنیدند. همه باید سراپا کلید میشدند. فرو میرفتند. بر تن خشکش، چشمهگاه میشدند. خیس، خیسترین میکردند.
اما تنها از میان این صداها، آبرو بود که به پایین پلهها دوید. به پایین پایین. به استخر سوسکها و جنازهها. به مبل پارهی شیری.
طبقهی بالا مشتی آینه ماند. که خاطرهی حالش را بالا بیاورند. روی صدایش. که وا ماند. و میان خرابی قفلهای خجول آب شد. گیر شد. پشت در سرد شد. روی در یخ زد. توی در، دوباره مذاب شد.
و حالا فاصله زیاد است از فرار فریاد. باید گفت. نوشت. از همین حنجرهی آینهها. در زیرگذر طبقهی بالا.
✍ساحل خسروی
#گریزنحوی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.