بندکها
_دست نگه داریدی! سریع تولید مثل نکنیدی. متوجه نشدهایدی که اینجا همهچیز به مقدار کافی و ایدهآلی استی؟ همهچیز بسیار مشکوک استی.
+ چه مشکوکیی؟ چه از این بهتر میخاستهایی؟ خوشی زیر دلت را زدهای؟ دیوانهایی؟
کسی به حرف او گوش نمیدهد و همگی شروع به تولید مثل میکنند.
اما بعد از یک هفته زلزلهای میشود.
+آیییی این نورها از کجا آمدهای. همه چیز تکان میخورَدی.
_من به شما گفته بودمی که اینجا چیزی مشکوک بودهای.
+نه حتمن خدایانمان میخاهند غذایمان بدهندی. آنها متوجه کمبود اکسیژن و پروتئینهای ما شدهاندی.
ناگهان سقفشان باز میشود. مملوئی از اکسیژن میآید و همه خوشحال میشوند.
+دیدی گفته بودمی؟ ما بندگان منتخب خدایان بودهایمی. آنها حواسشان به ما...
همان لحظه چیز بزرگی از آسمانشان میآید و او و تمام چند صدهزار بچهاش را با خودش میبرد.
سپس باز سقفشان را میبندند.
آنها همه با نگرانی به دیوارههای شیشهایشان میچسبند تا سرنوشت ربوده شدگان را ببینند.
چند موجود غولپیکر آنها را روی شیشهای میگذارند. شعلهای روشن میکنند و رویش شیشه را جلو و عقب میکشند. بعد، نوبتی در چهار ظرف رنگ فرو میکنند و آخر آنها را زیر میکروسکوپ میگذارند.
_او راست میگفتی. ما بندگان منتخب بودیمی. آنها تمام این مدت حواسشان به ما خیلی بودهای.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.