رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

یادداشت

هویج بی‌مزه

هویج بی‌مزه

اولش می‌ترسیدم. ولی آرام‌آرام نازش کردم و ترسم ریخت. حسش کردم. پوست سفیدش، یال‌های چسبیده بهم و زبرش، چشم‌های سیاه و برق‌زده‌اش، غمش و تنهایی‌اش را حس کردم.

ما باهم حرف زدیم. با زبان پوست‌ها و حرارت تن‌هایمان. با نگاه‌هایی که بهم نمی‌خورد. با لب‌های بسته و پاهای خسته‌مان.

نازش که می‌کردم، تکان نمی‌خورد. هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. برعکس اسب‌های دیگر که بعد از خوردن هویج ذوق‌زده شده بودند و به یکدگیر حسودی می‌کردند و شیهه می‌کشیدند، او جم نمی‌خورد و فقط به گوشه‌ای خیره شده بود.

او از همه‌ی آن‌ها کوچک‌تر بود. کودک‌ بود. و شاید همه‌ی غم‌هایش به خاطر همین بود. هنوز خیلی حس می‌کرد، هنوز دلتنگ بود، هنوز مادر می‌خاست.

و شاید تمام حرف‌های بی‌صدای ما هم برای همین بود. برای همین بود که حسش کردم. برای همین بود که دلم می‌خاست با همه‌ی رگ‌هایم مویرگ‌هایش را بغل بگیرم. حتا اگر مرا پس‌ می‌زد و نمی‌خاست.

چون او یک دفعه قهر می‌کرد. چون برایش مهم نبود کسی نوازشش کند یا نه. چون آن کسی که می‌خاست نوازشش کند، پیشش نبود. و دیگر برایش لمس دست‌های ایکس و ایگرگ با اصطکاک سنگ‌ها تفاوتی نداشت.

او فقط حرارت مادرش را می‌شناخت. و همه‌جا سراغ صدای سم‌های او را می‌گرفت.

حتا، شاید از هویجی، که دیگر مزه‌ی سابقش را نداشت.

✍ساحل خسروی

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.