رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

رقص

سماع می‌کنم

سماع می‌کنم

خودم را زوری روی این صندلی و پشت کیبورد نشاندم. می‌دانستم فقط آغازش سخت است.

لااقل یک جمله بنویس. یک جمله‌ای که بالاخره یک است و بهتر از هیچ‌چیز. بنویس. باقی‌اش می‌آید. و می‌آید.

حیفم می‌آمد اگر بدون نوشتن از تجربه‌ی امروزم، می‌خابیدم. همانجا هم که بودیم دلم می‌خاست دفتر و مدادم را بردارم و شروع کنم به نوشتن. چون احساس می‌کردم فقط با نوشتن می‌توانم تجربه‌ی آن چرخش‌های پروازگون را توضیح دهم.

به جلسه‌ای رفتیم. با راهبری خانم بیتا خداداد. معلم سماع و نویسنده‌ی کتاب چرخنده‌ی حق. گمانم جلسه حداقل سه ساعتی طول کشید. اما من نفهمیدم چگونه گذشت.

اول مدیتیشن کردیم. او گفت با کودکی‌تان (اولین تصویر کودکی‌تان) ملاقات کنید. بهش سلام کنید و آن را پیش خودتان بنشانید. من ساحل شش ساله‌ای را دیدم که لباس سرهمی بنفشش را پوشیده بود و کیف قرمز ورنیِ کوچش را دست گرفته بود و عینک آفتابی زده بود. می‌خندید. در حیاط خانه‌ی مامانی ففر (مامانِ مامان‌بزرگم) ایستاده بود. کنار موتور دایی کاظم. دلم برایش تنگ شد. اشک ریختم.

اشک‌ها ناخداگاه می‌آمد. می‌خاستم احساساتم را آزاد کنم به پیشنهاد او. و انگار بعد از زمانی طولانی از قفس می‌پریدند.

گفت یکی از عزیزانتان را تصور کنید. و من اولین تصویرم، کسی بود که فکرش را نمی‌کردم. به گمانم دلم برایش تنگ شده بود. اما به روی خودم نمی‌آوردم.

بعد از مدیتیشن صورتم خیس بود. و از این خوشحال بودم. حس سبکی می‌کردم.

او از بین ما به پنج نفر سماع آموخت. یکی‌شان من بودم. در اولین سماعم، تعادلم را کمی از دست می‌دادم و می‌ترسیدم بیوفتم.

بعدش دستانم یخ کرده بود. اما با این حال حس خوبی داشتم. آن لحظه‌‌‌ای که می‌چرخیدم و به دست چپم می‌نگریستم، به هیچ‌چیز دیگری نمی‌توانستم بیندیشم. به راستی با بدنم و فضای بی‌فضای اطرافم مراقبه می‌کردم.

ازمان پرسید زمان برایمان چقدر گذشت؟ من گفتم سی ثانیه. شاید کمتر بود حتا. اما درواقع هشت دقیقه گذشته بود.

آن موقع زمان از دستت درمی‌رود. غرق می‌شوی. مثل وقتی که غرق موردعلاقه‌ترین کارهایت می‌شوی. مثل نوشتن، رقص، نقاشی و...

اما عمق و جنس این غرق، متفاوت بود. تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم.

پیش از ختم جلسه، سماع پایانی را داشتیم. با تمام این پنج‌نفر و خود خانم خداداد.

در این واپسین سماع، تعادل بیشتری داشتم. کمتر نگران سرگیجگی بودم. و تنها کوشیدم لحظه‌ای بدنم و روحم را آزاد کنم. من به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. نه به اطرافم، نه به آدم‌هایی که به ما خیره شده بودند و فیلم می‌گرفتند، نه به لباسم، نه به خاطره‌ها، نه به حرف‌هایم. فقط من بودم و دنیایی که می‌چرخید. فقط پنج انگشت معصوم که بهَم خیره بودیم و هم را می‌فهمیدیم.

این چه بود؟ نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که به گردابی می‌مانیم. هم غرق می‌شویم. هم غرق می‌کنیم. از خود چیزی ساطع می‌کنیم. گرما؟ انرژی؟ احساس؟

نمی‌دانم شاید ستاره‌ای می‌شدیم. عمیق‌ترین احساس ستاره‌ای کوچک. که در این کهکشان گم شده بود.

بیتا خداداد گفت نام سماع را «رقص» نمی‌گذاریم. ما سماع می‌کنیم. رقص شان سماع را پایین می‌آورد. سماع عبادت است. نه یک حرکت نمایشی.

هنوز بهش می‌اندیشم.

اما مگر خود «رقص» هم نوعی عبادت نیست؟ شاید نه به معنای امروزی‌اش. نه برای همه.

پس معنای حقیقی «رقص» چیست؟

✍ساحل خسروی

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.