چشمچلانی
امشب شب تولدت است. من تبعیدم از تو. نه واقعی هستم و نه مجازی. اما از لابهلای این حرفها و زمان مصنوعی، به پیش تو میگریزم. تقلب میکنم. و برای تو مینویسم.
امشب تو شمعهایت را با خنده فوت میکنی. و آتشها را، که در کنار گلدانها میرویند، غذا میدهی. من از بالای قاب پرندهی خاکخورده تو را میبینم. از طبقهی دوم یخچال و از تاریکی فریزر، صدای خندههای تو را میشنوم. میشنوم صدای بغضهایی که پشت دندانهای شیریات میفشاری. من در رخت خاب سرد تو ایستادهام. روبروی جاهای خالی.
جای خالی غذا، جای خالی زنگ، جای خالی غر، جای خالی فریاد.
تو را از جایجای این خانه میشنوم. صدای پایت را از راهپلهها میشنوم. من تا آخرین پله میآیم. میمانم. و سر کوچکت را از لای پتوها بیرون میکشم. روی سینهام میگذارم.
بغضهای خودم را پشت میلهی مژههایم حبس میکنم. در را که میبندی، از چشمهایم میچلانم.
امشب شب تولدت است. و من از هر وقت دیگری بیشتر چلانده میشوم. روی این کیبورد. لای این حرفهای تار.
و از خودم تبریک میچلانم. زوری. واقعی. مجازی.
تولدت مبارک.
#نامهنگاری
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.