رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

یادداشت

روز شاشی

روز شاشی

به تمام زندگی‌مان شاشید آسمان. دریایی از شاش در این خیابان‌ها و چاله‌هایش راه افتاده بود. برای رسیدن به اتوبوس از میان اوره‌‌ها دویدم تا به شکر برسم.

اتوبوس، از ایستگاه من بازجذب آسمان شد.

همچون فرشته‌ای چرخ‌دار.

طول راه، عرضی به بزرگی مطالعه‌های چندکاره داشت. زبان و مقاله‌ی رقص و پیش‌مطالعه‌ی درس‌ها.

کلاس فارماکوگنوزی، فرمول‌های سرّی جادوگرانی در لباس مدنی بود. اما به ورد‌ها خنده فوت می‌کرد و عشق به تن‌های جوان گیاهان داشت.

استاد در آسیاب خاک‌ها مو سپید کرده بود. و مرا هم در وسوسه‌ی آسیاب‌های خاکی می‌انداخت.

گیاه، جلبک، لیکن و تمام زاییدگانشان. نوزادان سحرآمیز.

فارماسوتیک مدیسینال، ضدخاب بود وتمرکزخاه. سوال بود و گرداب گنگی. ارزشمند بود. او جادوگر بزرگ بود.

بازگشت، پرشاش‌تر از صبح بود. انگار که آسمان از صبح تا غروب تمام دریا را یک‌باره سرکشیده باشد.

به دروازه‌ی خرید رفتیم. برای بازدید شلوارهای ترشیده‌ی کاخ‌ها.

و یکی‌ از آن‌ها بختش گشوده شد.

بعد پاسخی سریع برای خشم معده‌مان نوشتیم. با دندان‌هایمان، روی کاغذ همبرگر‌‌های مرغ.

حالا وقت رهایی از دروازه‌ها بود به سمت نارسیدن به بی‌انتها.

آنجایی که به احترام هر رهگذر سری بالا می‌کنند. به ماسه‌ها می‌دوند. و از نو بیدار می‌شوند.

به چرای چای رفتیم. چمن شدیم. رقصیدیم.

در پناهگاه پاندایی، عروس نفرین‌شده را به پشت مه‌ها فراخاندیم. دیدیم. آوازش دادیم. آزادی‌اش را به تماشا نشستیم. دنبال پروانه‌ای کردیم.

آیا پروانه‌ها هم مثل رنگ شهرها فراموش می‌شوند؟ آواز چه؟

آواز، کجا به ساحل می‌رسد؟ شاید آنجا که کسی دیگر او را با گوش‌های باز نشنود. آنجا که پنبه بسوزد. و بویش را دیگر هیچ دماغی حس نکند. عادت شود. همیشگی شود.

اما من همیشگی‌ را دوست دارم. حتا اگر روزی ساحل شود. و ماسه‌اش از خاکستر پنبه‌های صورتی باشد.

اما چرا چشم‌ها دیگر سخن نمی‌گویند؟

#گزارش_نیک

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.