رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

داستانک

عرق

عرق

نشسته‌ام در تراس. چای می‌نوشم. به کوه‌ها می‌نگرم. به درختان و دشت سرسبزش. آسمان صاف است. آبی آبی. جرعه‌‌ی دیگری می‌نوشم. سر بالا می‌کنم. دود می‌بینم. دودی که به سرعت از درختان بالا می‌رود و آسمان را تیره و تار می‌کند. در پلک بهم زدنی به همه‌جا سرایت می‌کند. گر می‌‌گیرد. بالا می‌کشد. همه‌جا پشت دود محو می‌شود. اما ناگهان همه چیز به حالت اولش برمی‌گردد. وقتی عینکم را برمی‌دارم.

✍ساحل خسروی

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.