رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

داستانک

تن‌ماشاچی

تن‌ماشاچی

همیشه در سینما بود. همه جور فیلمی را می‌دید.

پاییز دست‌های پدری بر سر پسربچه‌اش. بهار دختر و پسری که می‌ترسیدند دست هم را بگیرند و برای همسایه‌ها غذا می‌بردند. سیلی خوردن زنی جلوی چشمان بچه‌اش، همچون باد تندی بر صورت گلبرگ. ماشین‌های خوش‌چرخ و بزرگی که دخترانی با کفش‌های تیز و دردناکی را سوار ‌می‌کردند. دوچرخه‌سواری بچه‌ای با دست شکسته. آتش‌بازی و جنگ‌های رنگیِ پرسوزش. فریاد سیلابیِ مادرها از دم پنجره‌ بر سر بچه‌هایشان. و بازی‌های قلقلک‌آور و پرسروصدا بر سر توپ‌.

سفر بی‌بازگشت سفیدپوشان با آواز لی‌لی‌لی یا لا‌ اله‌ الا الله.

دستگیری ماشین‌های زلزله‌دار در دل شب‌ها.

او تمام عمرش تماشا کرد. از بن‌بست چشمش، تنش را. برگ‌‌خوران. هوهوکشان.

#داستانک

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.