سبدکوچولو
بچگیهام عاشق سبد بودم. یا شایدم عاشق ریختن چمن و سبزی توی سبد. شایدم اصلن عاشق شنلقرمزی بودم. چون میخاستم شبیه او یک شنل بندازم و سبدم را هم بردارم و بزنم به دل جنگل. نه، بدون شنل هم بهم حال میداد. ولی بدون سبد اصلن. پس همان عاشق سبد بودم.
سبد کوچکی داشتم که فکر میکردم میتوانم تمام سبزیهای حیاط خانهی مادربزرگم را در آن جا کنم. و بعد با همهی آنها یک آش خوشمزه برای عروسکهایم بپزم. با همان فرمول سری که من و دخترخالهام کشفش کرده بودیم. فرمول سری را که نمیشود گفت. ولی فقط در این بدانید که دستمال کاغذی نقش بسزایی در این فرمول داشت.
هنوز هم عاشق سبدم. دیروز یک سبد پیکنیکی خریدیم. یک سبد پیکنیکی کوچک، با پارچهی چهارخانهی قرمز و سفید که این طرف و آن طرفش پاپیون خورده و دو دسته و دو در دارد.
حالا باز هم فکر میکنم میتوانم سبدم را بردارم و بروم کلی گل و سبزی بچینم و با آنها یک آش خوشمزه درست کنم. که باز هم جز عروسکهایم کسی نمیتواند آنها را بخورد.
یا که نه؟ فقط سبدم را بردارم و بروم توی جنگل گم شوم و آمادهی شکم گشنهی آقا گرگه باشم. اگر آقا گرگه قول بدهد که سبدم را هم با من بخورد، آنوقت با کمال میل تسلیمش میشوم.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.