کتاب خدای تو چیه؟
اصلن خداها کتاب دارن؟ ینی نویسندهن؟ یا نه خودشون نمینویسن، فقط گویندهن؟ مثل گویندههای تلویزیون؟ یا نه مثل معلمهایی که دیکته میگن؟ آهاا شایدم مثل مامانبزرگ بابابزرگهاییان که نوههاشون رو دورشون جمع میکنن و قصههای پرنصیحت میگن.
بچه که بودم خدای من مثل مادر بود. مثل یه مادر مهربون. کتاب نداشت. نمینوشت. فقط آواز میخوند. صدا داشت. لالایی میخوند. یه بغل بزرگ داشت. بغلش خونه بود. گرم بود. آتیش بود. قلب بود. که صداش به جای لوبداب، تنهانیستی بود.
تنها نیستی تنها نیستی تنها نیستی
اما الان خدام یه جور دیگهس. خدام یکم دوره، بزرگه، خیلی بزرگه، بیشکله، نیاز به دیدن نداره، معلومه، مثلن توی سلولهای یه برگه، توی دونههای توتفرنگیه، توی جلبکهایهفتادمتری اقیانوسه، توی رشد کردن باکتریهاست، توی ریشههای صورتیِ یه قارچه زیر میکروسکوپ.
خدای من حرف نمیزنه. خودشم نشون نمیده. چون نیازی نیست که نشون بده. به اندازهی کافی پیداست. نصحیت هم نمیکنه. به اندازهی کافی عقل بهمون داده. نه برای همهچیز رو فهمیدن. حتا شاید نه اصلن برای فهمیدن. برای نفهمیدن. اون انتظار نداره ما چیزی رو بفهمیم.
تازه اون فقط ما رو هم نمیبینه. دنیا دور سر ما نمیچرخه. این همه چیز رو هم برای ما نساخته روی دنیا. ما هم جزو سیر تکاملی خلقتش بودیم. و اون همهی ما رو به یه اندازه دوست داره. هم اون باکتریای که دیده نمیشه رو، هم من رو.
خدا برام شکل یه خورشیده. که داره از بالا فقط نگاهمون میکنه و بهمون گوش میده. و ما هم مثل گلهای آفتابگردونیایم با گلبرگهایی که داره میریزه. اما با امید و توقع معجزه بهش نگاه میکنیم. اونم نگاه میکنه. ما هم نگاه میکنیم. و هیچ اتفاقی نمیافته.
نه که خدام مهربون نباشه. و یا نخاد کمک کنه. ولی میگه من بهتون عقل دادم. من نمیتونم توی بازی شما دخالت کنم.
مثل این میمونه که یه گربه میخاد یه موش رو بخوره. و خدا حالا بیاد به موش کمک کنه یا به گربه که از گرسنگی نمیره؟
میدونم مسائل ما انسانا از این چیزا شاید پیچیدهتر به نظر بیاد ولی اگه خدا بخاد بهمون کمک کنه پس باید اونجا هم به موش یا گربه کمک کنه.
خدای من، کشف کردنیه. حالا بیشتر از اینکه باورش داشته باشم، دلم میخاد بدونمش. و آدما با چیزایی که دربارهشون میدونن میتونن ارتباط بیشتری برقرار کنن. و از اونا جور دیگهای لذت ببرن.
خدا برای من شکل یه باغ گیاهشناسی بیانتهاست. که دلم میخاد ساعتها توش بچرخم و دونهدونه تمام گیاههاش رو بشناسم. ببینم. بو کنم. و ازش لذت ببرم.
خدا برای من کتابش، یه درخت انجیره. با هزار دونه تخم. هزار دونه گل پنهون. و هزار دونه خوشمزگی و شیرینی.
خدا آوازش برام، صدای پرواز یه زنبوره. صدای بهم خورد بالهای کوچکش.
ویز ویز ویز ویز.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.