رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

داستانک

فرشته‌ی چندچشم

فرشته‌ی چندچشم

شب بود. از پنجره‌ی اتاقم چشم به ستاره‌ای دوخته بودم، که نورانی‌تر از همه‌ی ستارگان دیگر بود. چشمک می‌زد. هروقت ستاره‌ی چشمک‌زنی می‌دیدم آرزو می‌کردم. چون معتقد بودم ستاره‌های چشمک‌زن فرشته‌هایی هستند که از دور به آرزوهایی که از ته دل می‌کنیم، گوش می‌دهند و ‌آن‌ها را برآورده می‌کنند. پس چشمانم را بستم. به عمیق‌ترین خاسته‌ام اندیشیدم و آرزویش کردم.

چشم که گشودم، ستاره داشت آرام روی آسمان راه می‌رفت. کمی نزدیک‌تر که شد، بال درآورد و چشم‌هایی اضافی. اما راه کج کرد و از جلوی چشمان من رفت. تا آرزوی کسان دیگری را برآورده کند. آرزوی مسافران تاخیری.

✍ساحل خسروی

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.