مرگ ماهی
من او را میفهمیدم.
او عاشق پدرش بود و آرزوی مرگش را داشت. این قصه، نه دربارهی او بود، نه دربارهی پدرش. دربارهی فاصلهی بین آنها بود.
زیادش دلتنگی بود و کمش شکنجه. هیچ میانهای، میان این راه نبود. هیچ ایستگاهی، هیچ مسافرخانهای. یا باتلاق بود، یا خشکی. یا باید توی آن رودخانه میپریدی و آنقدر دستوپا میزدی تا جنازهات را توی باتلاق پیدا کنند و روزنامهها خبر مرگت را بنویسند، یا باید آنقدر خیره به زایش موجهایی میشدی که از شکستگی عشق جوانیِ پدرت به آب میریزد و فقط موهایت را خیس میکردی.
آن هم نه برای اینکه دروغ بگویی. برای اینکه اگر معلمت ازت پرسید تو هم توی آب میروی بگویی بله. برای اینکه پدرت را از غرغرهای مادرت نجات دهی. ولی بهوقت خیس شدن و شوخی، بهوقت ترس، بهوقت آب خیلی سرد، او را به دام مادرت بیندازی و زیر زنجیر سنگین پتوها پناه بگیری.
نامش مرگ بود، گاوخونی. نامش پایان تلاطم بود. نام تن خاطرههایی، که به عمق کمِ رودخانه مالیده شده بود. شکسته شده بود. غرق، غارتگر شده بود.
خاطرهها، حتا اگر شناگر ماهری هم باشند در این رودخانه غرق خاهند شد. چون هیچ خاطرهای شنا نمیکند. تنها، مثل عقربههای ساعت دستوپا میزند و دوباره سر جای اولش بازمیگردد. میچرخد. میچرخد. گرفتار تاریدن این گرداب میشود.
میگویند این رودخانه پر از گرداب است. آدمهای زیادی را در خودش غرق میکند. اما نام همهی آنها را توی روزنامه نمینویسند. چون دستوپازنهای ماهری بودهاند. خوب درجا میزدند و خوب دور تمام ثانیهها میگشتند.
و درست است، خیلی از ساعتها ثانیهشمارهایشان را فراموش میکنند.
نامش فراموشی بود، گاوخونی. نامش پایان این تکرار بود. پایان تازیدنهای خیس. به وقت باد خوردن. به وقت چغلی. شاید ماهیگیری. گرمای گیراییِ ماهی. ماهیای که غرق زاییده میشود. بیدستوپا، دستوپازن زاییده میشود. و گردابها را خوب میشناسد.
نامش غرش یک ماهی بهوقت غرق بود.
نامش گاوخونی بود.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.