بازندگی
برای اولینبار دلم خاست جای بازندهها باشم. ناامید، بیتحرک، افسرده، روی صندلی اتوبوس، خیره به پنجره. آنجا ته خط است. یا حداقل فکر میکنی که ته خط است. دیگر نیازی به مبارزه نیست. باختی. میتوانی راحت باشی. و زندگی کنی.
گاهی به جای مقابله و دوری از ترسهایمان، شاید باید به درونشان برویم. مثلن اگر ترسهای ما ویروس باشند، به جای دوری و زدن ماسک و الکل، به دل آنها برویم. ویروس را خودخاسته وارد بدنمان کنیم و به جای اینکه بگذاریم آنها وارد سلولهای ما شوند و پروتئینها و دیانایمان را بدزدند، ما وارد آنها شویم و آنتیژنشان را بدزدیم.
گاهی به شدت نیازمند واکسن میشویم. نیازمند یک صندلی سرد و پاره و شیشهی کثیف اتوبوس.
من میترسیدم. میترسیدم که رقصندهی خوبی نباشم. و استادم را هیچوقت نتوانم تحت تاثیر قرار بدهم. برای همین همیشه تلاش کردم تا یکم مرا ببیند.
اما ندید. و شاید هیچوقت هم نبیند. چون شاید اصلن رقصندهی خوبی نیستم. حالا چه؟
حالا خیالم راحت است. من رقصندهی خوبی نیستم. قبول. بازندهام. و حالا میتوانم با شجاعتِ یک بازنده برقصم. بازندهای که دیگر برایش برد و باخت مهم نیست. مهم نیست استادش ببیندش یا نه. تشویقش کند یا نه.
او رقصندهی بدی است. و حالا با خیال راحت به بد بودنش ادامه میدهد.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.