گوشت لخت
مثل یه تیکه گوشت افتاده وسط کلی احساسات. دلتنگی، خشم، غصه، خوشحالی، عشق، ...
هر کدوم از اینا، وصل شدن به یه ورش. مثل سیم، مثل ریشه، مثل قارچ. مثل قارج زامبی.
کنترل ذهنشو میگیرن دستش. بعدشم توی تمام تنش ریشه میکنن و بزرگ میشن.
بالاشو خشم میکشه، پایینشو خوشحالی، از چپ داره عشق هول میده، از راست ترس.
ولی آخ از اون وسط. چند وقته از اونجا فقط داره دلتنگی میکشه. نمیکشه. میزنه. مشت، مشت. گرومپ، گرومپ. مثل قلب. خود قلب.
نه. اگه این قلبه، پس من قلب ندارم. یا حداقل نمیخام داشته باشم. یا نشون میدم که نمیخام داشته باشم.
چون من میدونم اون چی کار میکنه. کاری میکنه برم یه جای سرد، یه جای تاریک، و اونجا روی یه شاخه درخت وایستم و شاخه رو گاز بگیرم. گیر بیوفتم و بعد ریشه کنه تو تموم بدنم. شادیمو بمکه، عشقم رو بمکه، انگیزههامو بمکه و بعد غصه کنه، بزرگ کنه، بزرگ بشه.
بزرگ که شد، واسه خودش کسی که شد، ترسگردهها و انرژیهاشو بپاچه این ور و اونور تا تولید مثل کنه.
اسمشم روشه. دلتنگی. از دلت میزنه، تنگش میکنه. توی ریشههاش میگیره و گرهش میزنه و خفهش میکنه. کوچیکش میکنه. بعدم تمومش میکنه.
اونم که فقط یه تیکه گوشت لخته. مثل یه مورچهی ضعیف. وسط جنگل احساسات. اسمشم یه آدمه. یه آدم، از همین دور و ورا.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.