جاودان
باید میگفتم. بالاخره باید حرف دلم را بهش میزدم. دیگر نوبت من بود سرزنش کنم. نوبت من بود بگویم چقدر پدر بدی بود و هیچ وقت نمیبخشمت. البته اگر ساکت میشد. اگر فقط یک لحظه بهم فرصت میداد. طاقتم طاق شد. دور و برم را نگاهی انداختم. حالا وقتش بود. سنگ بزرگی برداشتم و به صورتش پرت کردم. اما فقط دوباره روی دستم خرج گذاشتم. خرج سنگ قبر جدید.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.