رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

داستانک

جاودان

جاودان

باید می‌گفتم. بالاخره باید حرف دلم را بهش می‌زدم. دیگر نوبت من بود سرزنش کنم. نوبت من بود بگویم چقدر پدر بدی بود و هیچ وقت نمی‌بخشمت. البته اگر ساکت می‌شد. اگر فقط یک لحظه بهم فرصت می‌داد. طاقتم طاق شد. دور و برم را نگاهی انداختم. حالا وقتش بود. سنگ بزرگی برداشتم و به صورتش پرت کردم. اما فقط دوباره روی دستم خرج گذاشتم. خرج سنگ قبر جدید.

✍ساحل خسروی

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.