غریبهای در آینه
فکر کنم یک سالی میشود که گرفتمش. از همان لحظهی اول برای پوشیدنش ذوق داشتم. توی ذهنم، خودم را در حال رقصیدن باهاش تصور میکردم.
از همان لحظهی اول دقیقن یک همچین شبی را خیال میکردم. اما خیال.
هیچوقت حدس هم نمیزدم بتوانم واقعیاش کنم. پوشیدن آن لباس با تاب، با کفشهای رقص و موهایی باز. هیچکدام را نداشتم و نمیشد.
اما گاهی که در خانه تنها میشدم، سریع سراغش میرفتم و میپوشیدمش و میرقصیدم. و کلی از خودم عکس و فیلم میگرفتم.
حالا یکی یکی تمام اعضای خیالم را بدست آورده بودم. و زمان پرتاب به واقعیت بود.
اول خیلی مردد بودم. گفتم بگذار فقط امتحانش کنم. اما بعد، نتوانستم از تنم درش بیاورم.
بلند گفتم: اگر امروز آخرین روز زندگیام باشد، دوست دارم حداقل یک بار این لباس را روز کلاس رقصم بپوشم.
و پوشیدم.
در تمام مدت کلاس، با هر بار دیدن خودم در آینه، قدمهایم را محکمتر میگذاشتم. سرم را بالاتر میگرفتم. و رقصم را با اطمینان بیشتری انجام میدادم.
دیگر از خودم خجالت نمیکشیدم. چون کسی که در آینه بود همان کسی بود که من میخاستم. همان کسی که حالا به راحتی پذیرفته میشد. کسی که با دیگران هماهنگ بود. کسی که دیگر بیخودی نمیجنگید. کسی که به صلح رسیده بود.
امروز دخترِ در آینه، با همهی غریبگیاش دوستداشتنی بود. پاک بود. پاکتر از همیشه. دختری بیآزار بود. دیگر دست از سر خودش برداشته بود. دیگر سرش را از قضاوتهای نشنیدهی دیگران پر نمیکرد. فقط به صدای خودش گوش میداد. به صدای دختری که سالها در سایهی انتظار، ساکت شده بود.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.