نفتالین زمان
زمان، لابهلای جزوههای من میدود. سلول به سلولِ ثانیههای عمرم را میخورد. من میدانم. در آن اتاقکهای کوچکِ نمور، تمام خاطرات من زنگ میزنند. رنگ میبازند. و به برگهای برنده زل میزنند. تا حرفهای خاندهشده مذاب میشوند.
میگردند. ورق میزنم. میگردم. ورق میزنند. و من میترسم ساعتها را نگاه کنم. آنها چشمهای ورقلمبیدهای دارند که تمام ورقهای مرا آب میکنند. تمام خاندههای مرا کم میکنند. و مرا به نفهمیهایم باز میگردانند.
میترسم ساعتها را نگاه کنم. آنهای ابروهای بلند و پرپشتی دارند. روی تمام گمانهای من کمان شدهاند. تیر میزنند. و من به دام شکها میافتم. حالا به نگاه ساعتها شک میکنم. آنها اطمینان زیادی دارند. محکم قدم برمیدارند. بیاعتنا به احترام سکوت، سکوتشکنی میکنند. بر زمینهای پیر پا دراز میکنند و به پیرهای زمین، زبان درازی میکنند.
به من که میرسند، قرارهایم را بیقرار میکنند. بیادب میکنند. بیادب میشوم. بدقول میشوم. آنها قولهای مرا قل و زنجیر میکنند. میترسم. و تمام ترسهایم را از بیقراریهایم میخانند. برای همین است که من میترسم ساعتها را نگاه کنم.
تنها چشم به صفحههای این جزوه میدوزم. که ثانیهها سلول به سلول شکافتهترش میکنند. و در این اتاقکها تمام یادهای مرا به فراموشی گره میزنند. نمیگذارند هرگز به یادهایم زنگ بزنند. فراموشیهای من زنگ نمیزنند. آنها کهنهاند. توپهایی از نخهای نفتالینخورده. آنها تا استخان نفتالین خوردهاند. برای همین است که این صفحههای گذشته، این برگهای برنده، بوی نفتالین میدهند. برای همین است که من میترسم ساعتها را نگاه کنم. آنها بوی نفتالین را خیلی دوست دارند.
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.