رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

از دلک

شَوم می‌شوم

شَوم می‌شوم

حالا درخت را بالا می‌برم. پایین می‌آورم. لای ریشه‌هایش را می‌گردم. باکتری‌ها طوفان گازی به پا کردند. از همه جا بوی تعفن می‌آید. از ابر، از پاییز، از تولد، از نه سالگی.

نه سالگی در روده‌های چمن می‌چرخد. هوا خاطره بالا می‌آورد. باران خشم می‌بارد. معتاد می‌شوم. خشم می‌کشم. خشکی پس می‌دهم. به جایی نمی‌رسم.

پس لای ملحفه‌ی مه می‌پیچیم. یک قهوه‌ی قلب‌سان در تیر معده‌ام می‌کشم. فال کتاب می‌گیرم. آدم از آدم‌ها* می‌‌خانم. محو نثر می‌شوم. شیفته‌ی شهر خیالش می‌‌شوم. شَوم می‌شوم. کنار دریا پرت می‌شوم.

می‌شمارم. می‌رقصم. می‌چرخم. نمی‌دانم. چیست. نه این رقص نه این چرخش. اما او خوب می‌داند. این راه‌راه رگ‌ها زیر این پیوست‌ پوست، خوب می‌داند. در دالان این بدن، باران نم‌نمی مثل ماهی می‌گذرد. قلقلک می‌دهد و از تمام جانم، پولک‌های خوشحال می‌رویاند.

حالا از پولک‌ها بالا ‌می‌روم. پایین می‌آیم. برگ می‌شوند. براق می‌شوند. چند دارو، قلم نسخه می‌کنند. دکترِ کاغذی می‌شوند.

قاشق‌قاشق قلم می‌نوشم. نمی‌خاهم. تلخ است. می‌نوشم. نوشیدن می‌‌شوم. نوشتن می‌شوم. تلخ می‌شوم. کاسه‌ای پر اشک می‌شوم. گدا می‌شوم. شَوم می‌شوم. متنفر می‌شوم. تنفرم پولکی می‌شود. پاییز می‌زاید. برگ می‌ریزد. و لای ریشه‌های درختم مرگ می‌شود. بوی تعفن می‌آید. اما می‌تکانم. درخت را بالا و پایین می‌کنم. حالا الاکلنگ می‌شوم.

*نام کتاب آدم‌ها از احمد غلامی.

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.