رفتن به محتوای اصلی
نوشته‌ها

یادداشت

ایمان به خشت‌ها

ایمان به خشت‌ها

من نویسنده نیستم. نویسنده برای نویسنده شدن خیلی تلا‌ش می‌کند و دریایی از امید است. مثل مارتین ایدن. اما من مارتین ایدن نیستم. شبیه‌اش هم نیستم. شاید اگر کمی بی‌سواد و بی‌خانمان بودم، می‌شدم. یا شاید اگر دریایی از امید و پشتکار داشتم.

من به نویسندگی امید دارم؟ من نوشتن را چه می‌بینم؟ حیات‌خلوت؟ یا خانه؟ کجای خانه؟ پذیرایی؟ آشپزخانه؟ یا یک اتاق کوچک و تاریک؟

شاید باید از این اتاق، نوشتن را بیرون ببرم. پرتش کنم وسط پذیرایی. یا به آشپزخانه‌ای که هفت‌تا بچه‌ی گرسنه پای میزش نشسته‌اند.

این اتاق تاریک و کوچک، جز سرما چیزی ندارد. جز توهم و تکرار عادت‌ها چیزی نیست. جز یک سنگر آبکی.

سنگر واقعی، سنگر مارتین ایدن بود. کسی که نوشتن را دیوارهای خانه‌اش کرده بود. زمین زیر پایش، پنجره‌اش.

و از زلزله‌ها نمی‌ترسید.

من می‌ترسم؟ نه اصلن بهش فکر نمی‌کنم. چون نیازی نبوده. چون من دیوارهایم را پیش‌تر از بتن‌نماهایی ساخته‌ام و از خشت‌های نوشتن دوری جستم. بچه‌ی ناخلف نبودم. گوش دادم. وقتی گفتند نوشتن نون و آب نمی‌شود گوش دادم. وقتی گفتند هنر را در حاشیه‌ی درس ادامه بده گوش دادم. وقتی گفتند بخان. خاندم. و وقتی خاندم. فقط خاندم. خاندن یاد گرفتم. و خاندن را دوست داشتم.

او هم خاندن را دوست داشت. مارتین ایدن تا صبح می‌خاند. اما چه می‌خاند؟

علم؟ یا ادبیات؟ ادبیات هنر است. و علم، علم. مثل شب و روز. اما جدایی‌ناپذیر و گره‌خورده.

مارتین ایدن به ادبیات روی آورد. به شعر.

شعر، خودش خاننده‌اش را انتخاب می‌کند. او برگزیده‌هایش را به سوی خودش می‌کشد. من هم کشیده شدم. اما ایستادم. با احتیاط عمل کردم. با ترس.

باید این ترس را به وسط پذیرایی پرت کنم. به میان میزی که پشتش هفت بچه‌ی گرسنه غرش می‌کنند.

باید این پنجره‌ها را از نو بسازم.

می‌خاهم به خشت‌ها ایمان بیاورم.

ساحل خسروی

کانال تلگرام

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاه شما پس از تایید ساحل خسروی منتشر می‌شود.