دفتر شعرت را بده
یک چم هست. نمیدانم شاید آنقدر به کتابهای علمیتخیلی روبرویمان نگاه کردم که روح یکی از شخصیتهایش توم نفوذ کرد. حتمن شخصیتی مردنی بوده. شاید زامبی بوده یا یک گرگینه. چون وقتی غذا رسید مثل گرگی که بعد از هفتهها گرسنگی، به برهای تپلمپل رسیده باشد، حمله کردم.
البته که باز او زودتر از من غذایش را تمام کرد. شاید او از همان ابتدا هم یک گرگینه بوده. وقتی نقاشی گرگینه را در کتاب بهش نشان دادم، سریع تشخیص داد. قبلن هم درمورد گرگینهها و نفرینشان چیزهایی بهم گفته بود.
شاید او، شاید او، خودش است. از من استفاده کرد تا طلسم گرگینهاش را بشکند. آن وقت که ساکت و آرام، مثل برهای تپلمپل و مظلوم روی مبل نشسته بودم و به کتابهای علمیتخیلی زل میزدم، روح انسانی مرا دزدید. و گرگینهی درونش را مثل سرم بهم تزریق کرد. شاید از چشمهایش. شاید از طریق همان کتابها. درست است. آن کتابهای علمیتخیلی. گفت که به آنها نگاه کن. گفت دیدی کجا نشستهایم؟ روبروی چه کتابهایی؟
از همان موقع باید میفهمیدم. نه اصلن از همان روز اول باید میفهمیدم. وقتی که برای اولینبار خاستیم غذا بخوریم. تا سرم را بردم پایین که اولین گاز از همبرگرم را بزنم، او غذایش را تمام کرد. و با چشمهایی درشت و همچنان گرسنه، انگار که برهای تپلمپل و مظلوم روبرویش نشسته باشد، به من و غذایم خیره شد. من مجبور شدم. مجبور شدم که سیبزمینیهایم را بهش بدهم. و بله، درسته، باید از همانجا میفهمیدم.
حالا چیزی تا نیمهشب نمانده. دقیقن بیست و پنج دقیقهی دیگر زمان دارم تا این طلسم را باطل کنم. اما چطور؟ چگونه؟ اگر نتوانم باطلش کنم نیمهشب به یک گرگ زمخت و بدترکیب بدل خاهم شد.
شاید، شاید، باید شعر بخانم. درست است همان شعرهایی که خاهش کردم بهم بدهد و اما در آخر نداد و به دروغ گفت که فراموش کردم. در کتابفروشی هم که بودیم هرچه گفتم بخانیمش قبول نکرد. حاضر شد سنگ کاغذ قیچی کنیم. در همان مرحلهی اول سنگ آورد و بر سر قیچی نحیف من زد.
بله «واقعیت رویای من است»، ضدطلسم من بود. پادزهر این بیماری کثیف به دست بیژن نجدی نوشته شده بود. یا شاید هم لای آن کتاب قطور، در بین خطهایش، دعای شکست این طلسم را با قلمی نامرئی نوشته بود. تا تنها کسی که میتواند این شعرها را سفیدخانی کند، قادر به یافتن دعا شود.
فقط هفده دقیقهی دیگر مانده تا این تن مظلوم و تپلمپلم را از دست بدهم.
و تنها راه نجاتم در دستان توست. تویی که با بیرحمی دفتر شعرت را به من ندادی. تو.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.