دیدار با هیولا
سبدمان را برداشتیم. رفتیم جلوی در آلو بچینیم. آلوها خشک شده بودند. روی درخت. روی زمین. گفتم گردو بچینیم. دور بود. بالا بود. کوتاه بودیم. باید برمیگشتیم؟ دلم نمیآمد سبد و کودکیام را ترک کنم. کودکیام که میان علفهای این زمین بزرگ میدوید. علفهایی که سوزاندیم. چیندیم. به خانههای تشکیمان بردیم و آش درست کردیم.
همیشه از آن بالا میترسیدم. تاریک بود. پشت آن درختها. پشت علفها. انتهای زمین. روح بود. سگ بود. هیولا. چه میتوانست باشد؟
دوسال پیش بود که هیولا را دیدم. پشت آلوهای پلاسیده را. که جوب بود. با آب زلال و یخ. که از کنارههایش سبزه و خزه روییده بود. سگ نبود. پشتش خانهای با دیوارهای بلند بود. که تاب داشت. مهمونی داشت. شاید بچه داشت.
شیبش زیاد بود. اینبار نتوانستم به دیدار هیولا بروم. شاید سال بعد. وقتی که گلویش خشک شده باشد.
✍ساحل خسروی
ساحل خسروی
دیدگاهها
۰ دیدگاههنوز دیدگاهی منتشر نشده است؛ نخستین نفر باشید.